عینک را از چشم هایم برمیدارم
بگذار دنیا تار شود؛
نمی خواهم این سیاهی ها را شفاف ببینم
بگذار دیگر صورت های خسته را نبینم
بگذار جهت نگاه های پراز ترس و انتظار را گم کنم
بگذار نتوانم تابلوها را درست بخوانم
شاید راهی را اشتباه طی کردم؛
و به جاده ی ممتد رهایی رسیدم
آری دیگر دنیا، چیزی ندارد تا آن را شفاف ببینم
می خواهم عینکم را بردارم؛
شاید دیگر جای خالی خدا را در اعماق دنیا ندیدم...